شبنم |
|||
طبیعت با قهر خود تخم یأس کاشت ومرغان با رنج ودرد، غم را درو کردند. سالها گذشت و سینه هایشان کشتزار غم گردید و دیگر هیچ نغمه وآهنگی به گوش نرسید. گلهای باغ همه پژمردند، پروانه ها به دیار نیستی رفتند وبلبلان عاشق ناباورانه جز نگاهی حسرتبار بر باغ، کاری از پیش نبردند، ناله هایشان در سینه حبس شد واز آن هیاهو و قیل وقال جز زمزمه و ناله ای جانسوز هیچ آهنگی به گوش نرسید. باغ که روزگاری مالامال از رنگ بود، نارنجی درگلهای آبی و بنفش غوطه می خورد وعنابی ها در زردها،آرام، آرام از باغ پرگشودند ورخ در بال و پر مرغان کشیدند. وحالا سالها از آن روزگار می گذرد، آری سالها، باغ پژمرده، و خشکیده است، امّا مرغان هنوز می خوانند، نغمه سرایی می کنند وبا هر پیچ وتاب که به بالهای رنگارنگ و جادویی شان می دهند، مرغان بهشتی را به تعجب وا میدارند. کس چه می داند این راز را، بودن و نبودن را، که چه سرّی است میان پژمردگی و بی رنگی باغ، وآن بالها و پرهای رنگارنگ، کس چه می داند؟ بودن و نبودن را!! نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |